عاشق سينه سوخته اي كه ديگه به عشق اعتقادي نداره. نميدونم بايد از كجا شروع كنم من بچه شهرستان ام اسم"مهدي" حدود 24سال ام من با اتفاق نظرام نسبت به همه چي تغيير كرد تمام اعتقادت ام من از بين رفت اميدوار ام اين اتفاق براي هيچ كسي نيفته. من حدود چهارسال بطور اتفاقي وقتي از دوستم كتاب بگيرم تو ساختمونشون دختري ديدم واسه يه لحظه قلبم ايستاد تو كل عمرم تا حالا چنين حسي نداشتم،نميدونستم بايد چيكار كنم.بي اراده افتاد ام دنبال اش رفتم رفت بيرون از ساختمون من هم كه حواس ام به هچي نبود همينطوري دنبال ميرفتم .سوار تاكسي شد،من هم پريدم يه دربست گرفته ام رفتم دنبالش جلو يه پارك واست رفت،تو پارك با يه دختر چندتا دفتر رد و بدل كردن بعدش هم سريع برگشت تو همون ساختمون،من هم تازه به خودم امدم رفتم سراغ رفيق ام كتاب به كل از يادم رفت،اسم اون دختر پرسيدم،رفيق ام غيرتي شد من هم بهش گفتم كه دوست دوسش دارم به زور آمار شو گرفتم اسمش"سمانه "بود.نميدونستم بايد چيكار كنم سن ام خيلي كم بود به خواهم به پدر ومادر ام بگم راستش بيشتر خجالت مي كشيدم،من اون شب نتونستم بخوابم فقط ميخواستم با سمانه باشم نميتونستم حتي يه لحظه بهش فك نكنم،ديگه كارم شده بود برم جلو ساختمون واسم به زور فهميدم كه ميخواد به دانشگاه شهر خودم من هم تغيير رشته دادم از رشته تجربي كه خيلي بهش علاقه داشتم به رشته مسخره كامپيتور رفتم شب و روز درس خودنم تو رشته كه اصلا ازش چيزي نميدونم فقط به شوق اينكه بتونم دانشگاه ببيمش عشق باعث شد كه من با رتبه بالا تو دانشگاه قبول بشم.اونقدر خوشحال بودم كه ميتونم به راحتي ببينم با اون حرف بزنم ولي برادر ام خيلي ناراحت شد از اينكه من رشته اي كه بهش علاقه داشتم رفتم برادر دكتر قلبه من اون خيلي دوست دارم اون خيلي بهم علاقه داره با اين كه خودش دكتر وفتي مريض ميشودم قرس با قند به من ميداد تا تلخي قرس نفهم.من يه مدت دنبال سمانه ميرفت ام اون هم اصلا بهم محل نميداد چند باري هم با پسري كه مزاحمش ميشدن دعوا كردم تا كه يه روز يه نامه براش نوشتم بعد دانشگاه بدم بهش اون نامه رو نگرفت اتفاقي باباش اومد بود دنبالش ديد جلوي سمانه انقدر من زد خون بالا اوردم بعدش هم كار به كلانتري كشيد برادر اومد من بيرون اورد سمانه حتي ذره به عشق اعتقاد نداشت من چهار سال دنبال بودم تا كه بتونم يه بار باهش حرف بزنم. برادرم كه از اين علاقه با خبر بود تنهايي رفت با پدر و خود سمانه حرف بزنه پدرش حرفي نداشت ولي سمانه بدجوري به برادرم توهين كرده بود كه نگو.من هم انقدر به سمانه گير دادم كه بلاخره نامه منو گرفت نامه كه رمان بود دل سگ بود حرفاي من اب ميكرد برادرم انقدر به من فك ميكرد كه بلايي سر خودم نيارم.يه پسره بعد دانشگاه مزاحم سمانه شد من باهاش دعوا م شد كار كشيد كلانتري، از اونجا به برادرم زنگ زدم، اون با عجله داشت رانندگي ميكرد،كه ميره زير كاميون قبل اينكه به بيمارستان برسون از دنيا ميره. من وقتي خبر شنيدم داشتم ديونه ميشدم بعد از چهلم برادرم سمانه بهم پيام داد كه ميخواد منو ببينه.من رفت سر قرار، سمانه شروع كرد به حرف زدن كه قلبش از سنگ بود عشق براش معني نداشت و حالا عاشق شده و منو دوست داره. من گفت ام چهار سال خودمو به اب و اتش زدم كه اين حرف بزني،ولي ديگه نه من عشقي كه براي بدست اوردنش چهار از عمرم از بين رفت نميخوام بخاطر تو دعوا كردم.برادرم به خاطر من،توهين شنيد به خاطر عشق من مرده. من ديگه عشق باور ندارم. سمانه گفت فردا منتنظره. من فرداش نرفتم. من همون كسي ام كه به خاطر عشق از هر چيز ام گذشتم و الان عشق رو باور ندارم عشق برام بي معني. البته عاشقي حس خيلي خوبه كه مثل اون هيچ جاي ديگه نميشه پيدا كرد... . اين داستان زندگي من بود كه منو رسواي عالم كرد عاشق سينه سوخته كه ديگه به عشق اعتقادي نداره.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1392ساعت 9:56  توسط mahdi | 
ازيادتويک نفس دلم غافل نيست,هرچند که جزحسرت وغم حاصل نيست ازشوق توميسوزم وميسازم چون آن دل كه بيادتونسوزد دل نيست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 21:46  توسط mahdi | 
بمان بامن كه من بي توصداي خسته دربادم دراين اندوه بي پايان بمان تنها تودريادم نميدانم چراغمها نمي دانندكه من سلطان غمهايم بيا اي دوست كه بي تو تنهاي تنهايم..!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 21:35  توسط mahdi | 
بمان بامن كه من بي توصداي خسته دربادم دراين اندوه بي پايان بمان تنها تودريادم نميدانم چراغمها نمي دانندكه من سلطان غمهايم بيا اي دوست كه بي تو تنهاي تنهايم..!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 21:35  توسط mahdi | 
ميگم ديوونتم كه اگه يه روز ناراحتت كردم



 بگي

بيخيال ديوونست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 21:28  توسط mahdi | 
دل بستن مث پرت كردن يك سنگ به درياست



 امادل كندن مثل پيداكردن همان سنگه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 21:22  توسط mahdi | 
خنده برلب میزنم تاکس نداندرازمن



/ورنه این دنیا که مادیدیم خندیدن نداشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 21:16  توسط mahdi | 
از کنایه ها نرنج ! این مردم کارشان نیش زدن است ! عمریست به هوای بارانی می گویند : خراب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 19:44  توسط mahdi | 
مغز هاي بزرگ درباره ي انديشه ها گفتگو مي كنند.

 مغز هاي متوسط، درباره ي رويداها گفتگو ميكند.

مغز هاي كوچك، درباره ي افراد و مسائل مادي گفتگو مي كنند.

مغرهاي خيلي كوچك، درباره ي خودشان گفتگو مي كنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 19:41  توسط mahdi | 
دوستى ايستادن زير باران و خيس شدن باهم نيست ،دوستى‎يعنى،آنگونه براى ديگرى چتر شوى كه او هيچ وقت نفهمد چراخيس نشد . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 19:27  توسط mahdi |